تازه ترین خبر
*
هرات: سی پولیس به اتهام اخاذی از وظيفه سبکدوش شد
***
پلخمری: یک رویداد ترافیکی يک کشته وهشت مجروح بجا گذاشت
***
نيمروز: 5 غيرنظامي ديگر قرباني انفجار ماين شدند
***
سه ملیون دالر به وزارت اطلاعات و فرهنگ کمک می شود
***
بغلان: تصادم رينجر پولیس با یک عراده موتر سایکل قربانی گرفت
***
کونړ: سیلابونو لس تنه ووژل
***
نیمرز: شش طالب در خاشرود کشته شدند
***
ريس معارف غور به سه سال حبس محكوم شد
***
زابل: چاودنې څلور ملکي وګړي ووژل
***
هرات: دو سرباز ايتاليايي كشته شدند
***
ارزګان: دقران کريم د سپکاوي پر خلاف سترلاريون وشو
***
لغمان: سېلابونو د لغمان په ولايت کې 11 تنه وژلې
***
هلمند: دبیړنیو مرستو روغتون په کار پيل وکړ
***
پکتيا: د سټو کنډوو کې بمي چاودنه
| خودش منفي خودش |
| نوشته شده توسط مصطفوي - بدخشان |
|
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;} او مردي بود ضعيف، پر حرف، و گاهي کم رو و گاهي شرور. از همان شخصيت هاي که بجاي دل نشستن روح کاهيدن بلد اند. ميشود گفت سوهان روح بود! گاهي غير قابل تحمل، گاهي دلم برايش مي سوخت، اما هنوز نميدانم آيا عاشقش هستم يا نه؟ اگر روزي نبينمش تکيده صورت و شکسته روح ميشوم. لا اقل ديدنش تصلي خاطر است. باز امروز هياهو داشت، آسمان ريسمان مي بافت شايد به تاويل خودش کاري مهم داشت. اما من که اورا مي شناسم دانسته، ندانسته کارش قبل از شروع مشخص است که فرجام تلخ دارد. آه! اين مرد عجيب مردي است. تا حال يکروز نشد که تصميم عاقلانه در زندگي گرفته باشد. يا بيخود عصباني است و يا شاد و سر حال که براي هردو علت قانع کننده ندارد. خوب گاهي با احمق سر و سر داشتن هم خالي از کيف نيست، با آنکه سخت لوده و بيهوده است. اما دوست داشتني است نميدانم چرا؟ وگرنه گاهي حتي فکر مي کنم شايد خدا او را منقي او آفريده است. نميدانم خلق تنگم و يا واقعا يک چنين آدم است؟! گاهي تپلي مپلي و دوست داشتني و گاه تند و مرچ صفت. از نازش چندشم ميآيد و از قهرش روده بر ميشوم. قاه، قاه، قاه مي خندم. کسي باشد بيبيند چه قهر مسخره دارد، تمام غضب دنيا را روي کله ي بي مو و پيشاني ره گوم کرده بر صورت دراز و استخواني اش ميريزد. اگر کسي ميخواهد واقعا در عمل ( قهر ديوانه، نقص ديوانه را بيبيند) اين مردک مثال زنده و تصوير گوياي اين ضرب المثل است. گاهي در غيابش جان مي گيرد، صورت مي کشد و غم، غم و شل، شل اش را مي شنوم. احساس مي کنم سنگ را کرسي ساخته و روي بازو راستش تکيه کرده است. با آنکه موجودي بي آزار است، اما از حضورآنچنانش گاهي مي ترسم. ترس از اين نه که شايد کاري کند، از اين ميترسم که مبادا در وزش باد تير ماهي دچار مشکل تنفسي شده بميرد. گردن قاقش در باد تند به راست و چپ خم ميشود و منظره ديدني را مي سازد. گويي علف خشک در دم داس است. گاهي ميخواهم اين آغا مضحک را از قيد قلم (يک قلم بيندازم) اما آنچنان موي دماغ و شله است که نميگذارد و تقلا مي کند در پهنه ي داستان هايم حتي اگر نقش کاملا اضافي دارد، هنوز پا بر جا يک گوشه ي صفحه را سياه ميکند. دوسال ميشود تصميم دارم در موردش فکر نکنم تا اينکه شب گذشته به سراغم آمد. باغ سبز بود، کنار يک چشمه، نور مهتاب مستقيم درون آب مي تابيد و انعکاسش روشني فلق گونه داشت. نميدانم چه وصف شاعرانه اي از مرغ هاي که در شب ميخوانند کرد. مرغ شب، مرغ آمين و يا مرغ لچر به هر عنوان يکي از همين ها چهچه سر ميداد. کنار چشمه راحت دراز کشيده بودم، لباس سپيد با گل هاي خورد آبي بتن کرده بودم، هي بي خيال از زمان و مکان براي خودم کيف مي کردم. به ناگاه صداي خش، خشي پا بلند شد به بالاي سرم نگاه کردم، او بود مي خنديد، بطرفم زل زده بود و جا هاي که نبايد بيبيند را مي ديد. وارخطا از جا پريدم، بدم آمد تف بطرفش انداختم، بي خيال خنديد و گفت: اگر صد بار از صفحه ي کتابت گمم کني باز خواهم آمد. اگر نامم را خفاش و موش کور و بلاخره (( مردک گرگي هم باني)) باز خواهم آمد. آه خدايا! اين چه حالي است، گپ به جايي نرسيده مردک عاشق هم شد. نفسم بند آمد، چيزي راه گلويم را گرفته بود، قالب تهي ميکردم از اين پيوند نو و جانکاه. نا گاه از خواب پريدم و خدا را شکر کردم که خواب بودم. اين منفي آفريده منفي اگر خدا آفريدگارش بود ايمان دارم تا اين اندازه احمق نبود. او چون آفريده خيال خودم بود و يا شايد نميدانم... خودم بود؟ نه من که نبودم اما کسي بود که انگونه بود و او هم لانه در نوشته هاي من براي خودش سرو سامان داده بود و امکان نداشت به اصطلاح بار وبندش را بسته هي به امان خدا گويد. (( مي گويند: مسجد گرم گداه آسوده)) از آن شب به بعد ديگر او به يک کابوس تبديل شده بود. هر شب به سراغم ميآمد، از خوابيدن و کابوس هاي او در هراس و رنج بودم. يک شب باز ديدم خودش را در آغوشم افگند، به به مي گفت و طعم تلخ در کامم احساس کردم، تلخ چون ترياک، تلخ چون زقوم. چندشم شد فرياد کردم، بيدار شدم، نزديک بود ديوانه شوم. خاله سراسيمه وارد اطاقم شد. خالم هم سالهاست روزي خوش از من نديده، يا مي ترسم يا بيمارم و يا کابوس مي سازم و خودم را مي ترسانم. دم و دعا و آب زم زم، بساط تومار و تشت آب خاله هم سر رسيد. چهل دارو، چشمينک و دودي... ديگر تقلا معني نداشت، دو چشم بسته بايد آماده اجراي فرامين ميبودم. خاله زير لب غم غم ميکرد. توبه! دختر که جوان شد شو ميخواهه بايد بره خانه بخت. اي دختر ديوانه صد شاهزاده ره جواب داد و آخر ترشيده اي کنج خانه شد. بيچاره من بايد هرچه زهر و زقوم بود سر بکشم بيچاره خاله بايد غصه مي خورد، غصه ميخورد و من خوش و سرشاد با قهرمانانم لب کتاب زندگي مي کرديم. حالا هم که وضع آشفته داشتم از دست يکي از آنها بود که ميخواست شوهرم باشد. شايد بلاخره حوصله ام سر رفت و تن به زن شدن او دادم کي ميداند؟ شايد؟! روز خوب نداشتم خاله با کاسه آش و برنج آب و مست آبه و دم و دعا و جادو و جمبل روز را برايم شام کرد، من که شام نکردم چون کاري نکردم، اين خاله بود که هم به خودش و هم براي من يکروز را شام کرد. بيچاره خاله از زور بيکاري شايد شب ها دعا مي کند که لااقل روزي يا روز هاي مريض شوم تا براي خودش کاري پيدا کند و از چرت طويل روزانه خلاصي يابد. نزديکي هاي خواب باز خيالاتي شدم و دست گريبان با منفي آفريده منفي بودم تا الله صبح عاشقم شد، قهر کرد، رفت و پس آمد. روي کرسي سنگي بالاي دست راستش تکيه کرد، شب بود آرامشم بهم خورد باز ترس برم داشت، مبادا باد تير ماهي بوزد، گردنش چون کاه به چپ و راست خم ميشد. کامم از ترس تلخ شد. تلخ چون ترياک ميخواستم در آغوشش بگيرم دست دراز کردم دستانم کوتاه بود، تقلا کردم بيدار شدم. ديگر هيچ همان اطاق قديمي با پنجره ي رنگ آلبالويي، سقف پوشيده با تکه شپيد آلبالويي. کهنه گي از ديوار ها مي ريخت، يک مگس روي بالشم چرت ميزد. دوباره خاستم داستانم را از سرگيرم ديگر خواب نيامد که نيامد. زندگي همين است، عروسک ها، عروسک ها و يک بازي گاهي شيرين گاهي تلخ. مرد سوهان عمر زن و زن سوهان عمر مرد ميشود، يکي در گريز و ديگري در تقلا جاري ميماند. چون از خواب بلند ميشوي زندگي همان است که بوده يک روند، يک تکرار از آدم تا امروز، از هبوط تا هبوط در ميان هزاران دايره تکرار شده. زيچ عروسکها ساخته ي خيال من، خيال تو. گاهي عروسک ها قهر اند و خشم ميريزند، گاهي آسوده خاطر و عاشق کام را پر از لذت و عسل مي کنند، سرشار از زندگي و ادامه... تا چشم باز کني کام تلخ- تلخ است چون ترياک چون زقوم. و روزي نيز از آني که چندشت ميامد، عاشقش ميشوي دست دراز مي کني از دست رفته است و دست کوتاه به او نميرسد. تقلا مي کني بيدار ميشوي – بيداري از وجود تا عدم، ميخوابي ديگر خوابي نيست، تولد دوباره ابدي تا ابديت. وجود کشت ميماند و ماندگار، عدم کشت بر ميدارد و لوح اين گذر از کوچه خم هاي زندگي. ديگر خواب نخواهد بود، دست کوتاه از رسيدن، ندانستن، ندانستن، نداستن و چرا؟ چرا؟ چرا. خودي منفي خودي و در خوديت غرق ماندن و نه پايي پران شدن و اشک خالي شدن. حقا که انسان عجول است و نا رس بدخشان خزان 1388 سيپتيمبر 2009-09-12 |
